خواب

خواب دیدم که می آیی یه روزی و ستاره زندگیم را دگرگون
می کنی و چشمانم به جهان زیبای تو روشن می شود و روشنی
می بخشی زندگی تاریکم را .
کور شوم اگر دروغ بگویم
من خواب رفتنت را وقتیکه خواب نبودم دیدم
تومی روی تومی روی با یک دنیا وعده ووعیدهای پوچ وهرزه
ولی به تو خواهم گفت یه روزی که :
کسی می آید٬ کسی بهتر٬ کسی که مثل تو نیست وتنها مثل خودش
است و بس .
کسی که قدر مرا بیشتر از تو می داند
کسی که که مرا بیشتروحتی بیشتراز وجودش مرا دوست دارد
و حتی قدش از تو بلندتر ٬ و صورتش از تو نجیبتر٬ و
حرفهایش پاکتر و معتبرتر و حتی از تو مقاوم تر استوارتر نه
ترسو تر
کسی که ازهیچ چیز باکی ندارد٬ نه حرف مردم٬ نه زمانه٬
نه خودش٬ نه پدرش ٬ نه مادرش
کسی که تمام حرفهای سخت عاشقانه را با چشمهای بسته می خواند
نه روی کتاب مثل تو
کسی که مرا خواهد برد به دشت آرزوهایم و در آنجا کلبه ای از عشق
برایم می سازد و با دنیایی ازعشق و محبت زندگی می کنیم .
کسی که با آمدنش هرگز فکر رفتنت را نمی کنم
کسی که هیچ زندانبان عشقی نمی تواند٬ دستبند به دستهایش بزند
کسی که زیر درختهای امید او سایه و طراوت می گیرم
کسی که در سایه خوشبختی او بزرگ و بزرگتر می شوم
کسی که به من درس انسانیت ٬ حقیقت و پاکی و یک رنگ بودن را
می دهد نه مثل تو درس دورو بودن .
کسی که نان را با من قسمت می کند و خوشیهایش را با من
می خواهد .
کسی که با یک سرفه من از ته دل بهم شربت سرفه می دهد.
کسی که همه چیز را برای من می خواهد .
و کسی که که خودم را فقط به خاطر خودم می خواهد .
کسی که مثل هیچ کس نیست برایم
یارب
شکر
که در خواب نمی بینم
ز - عاقلی یزدی
|
+| نوشته شده توسط
ز-عاقلی یزدی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386
|